برای دانلود مطالبی درباره ی پرورش اردک اینجارا کلیک کنید
فواید آلوئه ورا:
1- تقویت کننده ی بدن.
2- یبوست را برطرف می کند و روده هارا
تمیز می کند.
3- برای معالجه ی آسم مفید است.
4- سوء هاضمه را برطرف می کند.
5- در معالجه ی صرع مفید است.
6- خون را تصفیه می کند.
7- اگزما را درمان می کند.
8- برای برطرف کردن خارش ناشی از
گزیدگی حشرات مفید است.
9- برای معالجه ی اسهال خونی مفید است.
10-برای رفع ریزش مو،شیرابه ی آن راروی
سرمالیده وموهاراباآن ماساژدهید.
11- بیمار یکبدی را برطرف می کند.
12- برای التیام زخم ها شیرابه ی آن را
روی زخم بمالید.
13- قند خون را کنترل می کند.
14- برای شستن چشم و زخم ها شیرابه را
با آب مخلوط کرده و استفاده کنید.
15- برای بیماری سرطان-زردی-آلرژی-اید ز-سرماخوردگی-بادمفاصل-دردگوش-شیمی درمانی
و...مفید است.
.
.
.
اثر روی دندان:
از گیاه آلوئه ورا برای تسکین درد دندان و لثه
ها-تمیزی دندان واز بین بردن باکتری ها و میکروب های دهان استفاده می شود.
فوائد آلوئه ورا برای مو:
یکی از راه های کنترل و درمان کم پشتی موی سر
استفاده از آلوئه ورا است.بسیاری اغز مردم از محصولات گوناگونی که حاوی آلوئه ورا
می باشد برای ضخیم شدن مو و سلامت آن استفاده می کنند که یکی از روشها استفاده از
ژل آلوئه ورا می باشد.
آلوئه ورا حاوی آنزیم هایی است که عامل محرکی
برای تولید و رشد موهای جدید هستند،مکانیسم عملکرد آن بگونه ای است که سرعت جریان
گردش خون را افزایش داده بنابراین پاپیلای پوستی(زائده ی بافتی ریشه موی سر)را
فعال نموده و سبب افزایش تغذیه ی فولیکول های مو می گردد.همچنین به علت خواص ضد
باکتری و قارچی که دارد مانع از ایجاد شوره ی سر می گردد.این گیاه برای کنترل
عفونت های قارچی مثل بیمار ی کچلی(کرم حلقه دار)نیز مفید است.بنابراین آلوئه ورا
برای رشد و تقویت مو،ایجاد نرمی،براقیت و کنترل ریزش مو و کنترل خشکی مو بسیار
مناسب است.
از آلوئه ورا می توان در شامپوها و نرم کننده
های موی سر استفاده کرد و تجربه نشان داده که استفاده از اینگونه محصولات سبب تسریع
جریان خون و در نتیجه کاهش استرس و هیجانات روحی می گردد. 
مقاله را از اینجا دانلود کنید

-تنها مرگ است که دروغ نمیگوید.
2-عشق چیست؟برای همه رجاله ها یک هرزگی یک ولنگاری موقتی است.عشق رجاله ها را باید در تصنیفهای هرزه و فحشا و اصطلاحات رکیک که در عالم مستی و هوشیاری تکرار می کنند پیدا کرد.
3-در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح ادم را اهسته در انزوا می خورد و می تراشد.این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عموما عادت دارند این درد های باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش امدهای نادر و عجیب بشمرند و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سیبیل عقاید جاری و عقاید خودان سعی می کنند انرا با لبخند شکاک و تمسخر امیز تلقی بکنند.
4-زنان به سه مرد نیاز دارند:
مردی برای عشق ورزیدن،مردی برای نیاز جنسی و مردی برای ازردن.اما مردان هنرمند می دانند که با عهده دار شدن هر سه نقش می توان زنان را از دو نفر دیگر بی نیاز کرد.
5-فقط با سایه خودم خوب می توانم حرف بزنم اوست که مرا وادار به حرف زدن میکند فقط او می توان مرا بشناسد او حتما می فهمد .....
می خواخم عصاره نه شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام چکانیده به او بگویم:«این زندگی من است»
6-مرگ همه هستی ها را به یک چشم نگریسته و سرنوشت ان ها را یکسان می کند نه توانگر می شناسد و نه گدا...
7-مرگ مادر مهربانی است که بچه خود را پس از یک روز طوفانی در اغو کشیده نوازش می کند و می خواباند.
8-مرگ بهترین پناه دردها و غمها و رنج ها و بیدادگری های زندگانی است.
9-انسان چهره مرگ راترسناک کرده است و از ان گریزان است
10-ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب های زندگانی نجات می دهد.
11-اگر مرگ نبود فریاد های نا امیدی به اسمان بلند می شد به طبیعت نفرین می فرستاد
چقدر این صادق هدایت نا امید بوده همش از مرگ گفت
می خواست برود، ولی چیزی او را پایبند کرده بود. می خواست بماند، ولی چیزی او را به سوی خود می کشید. می خواست بنویسد، قلمی نداشت، می خواست بایستد، چیزی او را وادار به نشستن می کرد.می خواست بگوید، لبان خشکیده اش نمی گذاشتند. می خواست بخندد، تبسم در صورتش محو می شد. می خواست دست بزند و شادی کند، ولی دستانش یاری نمی دادند. می خواست نفس عمیقی بکشد و تمام اکسیژن های هوا را ببلعد، اما چیزی راه تنفسش را بسته بود. می خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد. می خواست پنجره ی کلبه اش را باز کند و از دیدن زیباییها لذت ببرد ، اما با اینکه پنجره با او فاصله ای نداشت این کار برایش غیر ممکن بود. می خواست بی پروا همه چیز را تجربه کند ولی دیگر فرصتی وجود نداشت. می خواست پرنده ی زندانی در قفس را پرواز دهد ولی ناتوان بود. می خواست گلی بچیند و به کسی که به او خیره شده بود بدهد دستش جلو نمی رفت. می خواست به همه بگوید دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمی شد، می خواست ستاره های آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش روزهای رفته بر گردند. آخر او عکسی در قابی کهنه بود که توان هیچ کاری را نداشت می خواست حداقل لبخندی به لب داشته باشد اما لبانش خشکیده بود. یادش افتاد کاش وقتی عکاس گفت "بگو سیب" از دنیا گله نمی کرددلش می خواست اگر نمی تواند هیچ کاری بکند فقط بگوید سیب
← صفحه بعد